![]() |
![]() |
|
|
دیـدن از پنجـره زیباست اگر بگذارنـد چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
شهادت لاله ها را چيدني كرد به چشم دل خدا را ديدني كرد ببوس اي خواهرم قبر برادر شهادت سنگ را بوسيدني كرد
۶۲/۴/۱۸ روز سفر آسمانیت شهد شهادت گوارای وجودت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:0 توسط ریحانه |
|
|
إِنَّا أَعْطيْنَك الْكَوْثَرَ * فَصلِّ لِرَبِّك وَ انحَرْ * إِنَّ شانِئَك هُوَ الأَبْترُ
گل سر سبد گلستان الهی،ریحانه بوستان نبوی،یاس خوشبوی علوی معصومه مظلـومـه علـی و شفیعه روز تنهـایـی حضـرت زهـرای مرضیـه (سلام الله علیها) بر تمامی زنان و مادران مبــارک بــاد
مــادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی ای باغبان هستی من گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد مادر عـزیـزم روزت مبـارک
او كه آمد ، دلهاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادي الثاني، زمين و آسمان مكه را نورافشاني كرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان كوچكش بوسه زد؛ چرا كه او بضعه النبي، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود. آمد.. . و واژگان نور ميان كلام جهانيان جان گرفت و آسمان عشق در ميان دوستان ايمان، باران آمد.. . و هرم حضور آفتابي اش سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان كرد و حضور و رايحه سبز ايمان را تكرار.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:51 توسط ریحانه |
|
|
فاطمه، بانویی که سوگنامهی سنگینش در کشاکش غوغای روزگار، تا ابدیت روح تاریخ پیر را خواهد آزرد. فاطمه، بانویِ بییاوری که در سَرسَرای ساحل تپیدهی آسمان، نامش به نامِ نامیِ غم و اندوه ثبت گردیده است. فاطمه، گلبرگِ یاسی در ابتدای تولد؛ باغبانِ پُرمهری در اواسط زندگی و خمیدهقدی در انتهای حزینترین لحظات آفرینش، که سوار بَر پرهای فرشتگان گشت و حیات ملالآور زندگیاش را وداع گفت. فاطمه، پارهای از آفتابِ عالمسوز هستی، که درد فراقش، عالمی را میسوزاند. فاطمه، ریحانهای که درکوچههای بیلیاقت مدینه، دست و بازوی خونینش به طواف در و دیوار رفت. فاطمه، هالهای که طعم زهرآگین سیلی را هم از مردان حرامی چشید، تا به رسم دلدادگیاش وفا کرده باشد. فاطمه، اسطورهی صبری که درد و رنج خود را هرگز نمیدید و مظلومیت علی را جز نگاه او کسی نشانه نمیرفت. فاطمه، مادری غریب، که درد دوریاش آتش شعله وری بود در عمق جان علی. فاطمه، مادر عترت و فرزند زلال کوثر، که دوران زندگیاش، مهمان ناجوانمردانگی گذر تاریخ شد. فاطمه، بانویی پهلوشکسته که شهادتش، شهادتین بود و محسن شش ماههاش، هدیهای برای اثبات عشقبازیاش با خدا. فاطمه، منجی صبر و انیس شکیبی آکنده از زجر، که حتّی شرارهها و شعلههای آتش هم صبر او را به تاراج نبرد . فاطمه، بانویِ کبود رویی که هیچگاه رازِ بازوی دردناکش برای علی فاش نشد. فاطمه، نیلی رُخی که داغ را گذاشت و مسافر آرامش شفاف وداع گشت. فاطمه، بانوی غمین و مضروبی که هیچگاه غصّهی بُغض دردناکش از نای آسمانی او شنیده نشد. فاطمه، یاس پیکری که همچون پرستوی پَر و بال شکسته، از ویرانهآبادِ دنیا به خداآباد ملکوت کوچ کرد. حال دیگر فاطمه پرواز کرده و رفته است و فقط علی مانده و حکایت خزانی شدن گلبرگ زندگانیاش در شهری که حال، مالامال از غربت است و رنجِ فراق. حال دیگر علی مانده و یادگاری از دری نیم سوخته، که تا ابدیت، بوی دودِ اندوهش، پیکرهی بشریت را میآزارد. حال دیگر آسمانِ دل علی و فرزندانِ علی مانده و شبهای شوم بیستاره. حال دیگر زینب مانده و یادگارِ چادر خاکی مادر و خاطرات کوچههای تنگ و تاریک مدینه. حال دیگر حسن مانده و یاد رخ نیلی مادر؛ آری دیگر حسین مانده و یاد جای سیلی بر صورت مادر. آری از آن شب به بعد، فرزندان فاطمه تا مهدی هیچ شبی را نیست که بدون یاد محبوبهشان آرام گیرند. اکنون دیگر مهدی مانده است و حکایت غمی تلخ. |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:0 توسط ریحانه |
|
|
اى مهربان! بگذار تا در ميان شبهاى عزلت و تنهايى با تو سخنى داشته باشيم. بگذار تا با تو از درد جانكاه درازى كه همه وجودمان را فرا گرفته گفتگو كنيم. بگذار تا بناليم. از درد فراق دوستى كه با غيبتش همه پشت و پناهمان رفت. اى مهربان! پس از تو ديگر آسمان، هيچ گاه تماميت روشنايى خورشيدش را بر ما ارزانى نداشت. هيهات، كه زمين در عسرت دورى ، همه رمقش را از دست داد. هيهات كه ستارگان با همه فروزندگى فقط با كورسويى در دل آسمان ماندند. گويى آنان نيز در فراقتسر در جيب خود كشيدند تا با خيالى دلخوش باشند.
باد كه مىوزيد، به خود مىگفتم شايد از ميان سبزهزارى كه تو در آن سكنى گزيدهاى، گذشته باشد. بىسرودستار خود را رها كردم تا شايد بوى ترا از او استشمام كنم. واى بر من ! واى بر من باد كه نيز در حسرت ديدار تو مانده بود و خورشيد در انتظار هر صبح و شام آسمان را با خستگى در مىنورديد. و من در عجب از خورشيد كه سر دربيابان طلب،جوينده توست و از باد، و از باد كه خسته اما اميدوار همه پهنهها را در مىنوردد و در ميانه شبهاى تاريك ، در سوسوى ستارهاى كه چشم به راه تو مانده گوشه و كنارها را مىكاود شايد كه شميم تو را بشنود. مولايم! با خود گفتم: بخوابم شايد شبى، نيمهشبى در رويايم قدم بر چشمم نهى، شايد آن چهره مهربان را در خواب بنگرم. مرا چه مىشود؟ چشم بر هم مىنهم تا در خوابتببينم اما، ترسى بر جانم چنگ مىزند و مرا بر پاى مىدارد. و نهيبى از درون كه: اى خفته! شايد بيايد و تو در خواب مانده باشى! ديگر مرا نه خواب است و نه بيدارى. دلى به خواب خوش كردهام و دلى به بيدارى. عزيزترين ! هيچ صداى حزنآلود و غمبار بيوهزنان درمانده را شنيدهاى؟ هيچ تازيانهها را كه پى در پى فرود مىآيند ديدهاى؟ هيچ مردان رهگم كرده در برهوت زمين را مىشناسى؟ هيچ ناله زنان از پرده برون افكنده را شنيدهاى؟ هيچ دانههاى مرده در دل خاك را كه در انتظار رويش ماندهاند به ياد دارى؟ مهربانم! وقتى كه رفتى همه چيز با تو رفت. همه خوبى، همه مهربانى، همه دهش و سخاوتمندى در لاك يادى رفتند كه بوى تو را در خود داشت. گويى از آن همه خوبى تنها يادى مانده كه انتظار آمدنت را مىكشد.
عزيز دلم! چه شبها كه نام تو را بر زبان جارى ساختم و تازيانهها را بر دوش تاب آوردم. چه روزها كه به يادت دل خوش داشتم و پاى برهنه بيگارى را بر خود هموار كردم. چه نانها كه از دستم ربوده شد. و چه خندههاى گوشخراشى كه طنين افكند و من در دل به خود وعده آمدنت را دادم. عزيزترينم! وقتى كه رفتى ، مدينه در خود فرو رفت. محمد ،صلىالله عليه و آله، غريبانه در ميانه شهر و زنجيرهاى از حارسان ماند. بقيع ، غمگنانهتر از هر زمان ، در آرزوى گامهاى آرام و نوازشگرت نشست . گلدستهها در خيال سردادن نام زيبايت در ميانه طوفان بلا ماندند. گنبدها در زير آسمان غم گرفته ، آبى مهربانيت را چشم مىداشتند. و مسافران غريب، تنها به تماشاى نامى و نشانهاى از تو بر ديوار شهر دلخوش كردند. بگذار تا مژگانم اشكبار يادت باشند و دلم سوخته غمهاى سينهات. بگذار تا چينهاى نشسته بر گونهها و پيشانيم در ازاى راهى را كه در هواى تو پيمودهام نشانت دهند. بگذار تا پاهاى بخون نشسته و انگشتان زخميم كاويدن حريصانه زمين و زمان را در هواى تو بنمايانند. خوب مىدانم كه مرا نيازى به نوشتن اين نامه غمگنانه نيست. چه تو در سينهات روشنايى روزيست كه اين همه را مىخواند. اى دستگير افتادگان در برهوت بىبرگى! اى دليل گمگشتگان در صحراى بىكسى! اى چراغ فروزنده شبهاى نامرادى! اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مىرفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد. از آن روز ، همه جمعهها را پاس داشتهام. به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه ماندهام. جمعه بوى تو را مىدهد. جمعه اميد را پر رنگتر از هر زمان در دلم زنده مىكند. جمعه كه مىرود، غمى ديگر در دلم چنگ مىاندازد. پاهاى لرزانم ديگر توان حمل بدنم را از دست مىدهند. غروب جمعه كه فرا مىرسد ، پشت همه درختها مىشكند. اى همه خوبى! وقتى كه مىرفتى رمضان و محرم را با انگشتان نشان دادى و رفتى. شايد كه رمضان بوى تو را در خود دارد به همان سان كه محرم رنگ سرخ خون جوانمردى را پررنگتر از هميشه مىنماياند. از آن روزى كه رفتى، رمضان و محرم را چشم مىدارم. وقتى كه مىرفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد و مكه ، جايى كه تو را به من و مرا به تو مىرساند. از آن روز ، هر صبح و شام رو به سوى مكه آوردهام. شايد نگاهم به كعبه ، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد. مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مىكند. وه كه چقدر كعبه را دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:10 توسط ریحانه |
|
|
ملجأ گریزهای من ! شنوای آوای من ! خدای درد آشنای من ! تنها پناهگاه من ! خدای من ! خدایا! خدایا! خدای من ! خدای من !
ملجأ من ! به تو شکایت من می کنم از سنگ دلم که سیل وسوسه را دوام نمی آورد ، می لغزد ، می غلطد وزیروزبر می شود مقصود من ! به تو شکایت می کنم از چشمانی که خوف را از گریه خشکیده اند و کویر دیدگانی که آفتاب هیبتت را سوخته اند . خدایا! خدای من ! الهی !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:28 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
![]()
|