تبليغاتX
ساحل دل
زمزمه‏اى به رنگ آبى آسمان

باز امشب دلم به وسعت تنهايى‏ات گرفته و غمگين است و بغض گنجشگك قلبم، صحن خلوت دل را غرق غم كرده است. امشب تاريكى از چشمان آسمان مى‏بارد و دست سرد آينه‏ها، ستارگان بى فروغ دلم را نوازش مى‏كند.

خسته‏ام، خسته‏تر از پروانه‏هاى شكسته بال، خسته‏تر از پرنده‏هاى مهاجر، چشم خود را هر صبح و شام به آن طرف پنجره‏ها دوخته‏ام و منتظر و چشم به راهم. منتظر صبحى كه با نفس تو عطرآگين شود و با حضور تو هرگز سرخى غروب را تجربه نكند. دلم كه مى‏گيرد، مرغ آتش مى‏شوم؛ مى‏روم بر سر كوهى كه تو را در قلب آبى آسمان ببينم.

اى سرو بستان محمدى! اى تنها سرمايه عشق الهى! از تو گفتن، غروب و غربت و انتظار را به يادم مى‏آورد. غرق شدن در خيالت، خاطره خوب پرواز را به من مى‏آموزد. تو را چگونه بخوانم كه شايسته وجود نازنينت باشد. افسوس كه زبان دل از گفتنت قاصر است و چه خوش گفت، در وصف تو، حافظ :

روز اول كه سر زلف تو ديدم ، گفتـم

 

كه پريشانى اين سلسله را آخر نيست

 

+نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت11:44توسط ریحانه |
واژه عشق

 

ميلاد باسعـادت  دخت رسالت

 

كفو ولايت ، ‌مادر امامت ،‌ درياي طهارت  

 

خلاصه ملك و ملكوت و عصـاره رتبـه جبروت

 

حضـرت فاطمـه زهــرا (س)

 

 بر زهرائيان مبارك باد

 

نزد ما واژه عشق جاري نمي شود بر زبان ، اين واژه مي لرزد، مرتعش مي شود ، پرواز مي كند ، بال مي گسترد در همه جاي هوا است. اما هيچكس آن را بر زبان نمي آورد.و اين از آن روست كه نزد ما گفتار ، چون نزد شما ، بخشي از دنيا نيست . جزيره متروكي در اقيانوس سكوت. نزد ما گفتار چيزي فراتر از دنياست . فراتر از آسمان و خورشيد، گفتار چون آيت كوچكي از خدا در دهان ماست . تنها با احتياط آن را بيرون مي رانيم ، و تنها براي موقعيت هاي بزرگ.
هر قدر واژه اي كمتر به زبان آيد بيشتر به گوش مي رسد. آنكس كه عشق خود را به نام مي خواند آماده ميراندنش مي شود.
البته ما بسيار نوشته ايم. بسيار واژه عشق را بر روي لطافت سفيد كاغذ گويانده ايم . البته نوشتن همان گفتن نيست همانطور كه شما نيز مي دانيد.
عشق سبك است ، زلال است، آنچه را دوست دارد تيره نمي سازد ، چون در پي تصاحبش نيست، لمسش مي كند بي آنكه به تصاحب خود در آوردش.آزادش مي گذارد تا برود و بيايد . نگاهش مي كند تا دور شود. با گام هائي چنان آهسته كه مردنش شنيده نمي شود، ستايش آنچه ناچيز، تحسين آنچه ناتواني است.
عشق مي رود ، هنگامي كه خود مي خواهد نه آنگاه كه مي خواهيم . براي آمدن خود تمامي آسمان را تمامي زمين را ، تمامي زبان را مي طلبد نمي تواند در تنگناي معني قرار يابد. حتي نمي تواند به خوشبختي بسنده كند . عشق آزادي است آزادي و خوشبختي به يك راه نمي روند، آزادي با شادي همپا مي شود. شادي مثل نردباني از نور در قلب ماست ما را خيلي بالاتر از جائي كه هستيم مي برد، خيلي بالاتر از جائي كه خود هست مي برد . جائي كه ديگر هيچ چيز دريافتني نيست مگر آنچه در نيافتني است.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت3:17توسط ریحانه |
تو رفتی و نم نم اشک هايم روان شد

وقتی پرتو لبخندت برروی من می افتد بيدار می شوم وقتی سايه صدايت بر نگاهم می افتد٫ خاک ها وسنگ ها را کنار ميزنم وبی آنکه منتظربرآمدن نسيمی باشم . چون گياهی سر از خاک در می آورم و با دست هايم ٫ با هر تار مويم ٫ با لبانم که ديگر نمی تواند بخندند و با قلبم که تپيدن را فراموش کرده است ٫ تو را نگاه می کنم .

روزها و هفته ها و ماهها را در کوره عمر ميريزم . هنوز ياد تو روی طاقچه اتاق نشسته است و هنوز تصوير مرا در آينه می توانی ببينی.سلام من به قلب نجيب ومهربان تو که حتی يک بار آن طور که بايد به صدای دل انگيز و روی آن گوش نسپردم..اگر می دانستم که مرگ ناگهان تگرگ وار بر گرده عمر فرود ميآيد قدر لحظه لحظه زندگی را می دانستم .

ثانيه ها را چنان در بر می گرفتم که زمان از حرکت بايستد و ساعتها به تماشای سرودهای تو مينشستم . و به کبوترها و ابرها لبخندی ميزدم و به سنگها وخارها بد نمی گفتم.

اينجا کنار اين همه خاک و سنگ بی قرارم. باران دمادم می بارد.ولی نمی توانم آن را لمس کنم .

شب ميرود و صبح می آيد اما من دلتنگ مقداری نورم . همه کلمات را از ياد برده ام. و فقط گاه نام تو مرا به زمين می آورد

شهادت همچون رويای رنگين به سراغت آمد و اطرافت ناگهان آينه شد. وتوبه فرشته ها نزديک شدی . و عطر بالهايشان را و تمام زيبايی آن جهان را ديدی .

 

تو رفتی و نم نم اشک هايم روان شد

 

+نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت20:54توسط ریحانه |
مي خواهم به ياد آورم . . .

 يـا زهـرا

مي روم تا به ياد آورم برزخ نبوت و ولايت و بازو بند زخم را بر بازوي تو

 

شايدبه اين روئيت جان بسپارم .

 

 

مي خواهم آخرين صدايي كه مي شنوم

 

ياد سفير تازيانهاي باشد كه در آسمان چرخيد و بر دستان سيمين تو فرود آمد

 

شايد با اين صدا جان بسپارم .

 

 

من طناب و رسن و ريسمان بسيار ديده ام اما مي خواهم

 

آخرين ريسماني را به ياد آورم كه بر بازوي علي بستند وكشان كشان بردند .

 

 

آندم كه تو كمر بند علي را به سوي خويش مي كشيدي

 

شايد به خاطر آوردن اين اضطراب آسوده ام كند.

 

 

مي خواهم به ياد آورم غلغله پريشان اطراف خانه را كه هر چه بالا مي گرفت

 

تو در اندرون خانه بيشتر مي لرزيدي و براي دو ريحانه مي ترسيدي .

 

 

مي خواهم بوي سوخته چوب درگاه خانه را با آخرين نفسهايم به حلقوم برم

 

شايد خفه ام كند و با اين بو جان بسپارم.

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت8:51توسط ریحانه |