تبليغاتX
ساحل دل
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...

خدايا ! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!

بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...

خدايا ! سه رکعت زياد است!

بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو

خدايا ! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!

بنده ي من ! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...

خدايا ! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم !

بنده ي من ! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....

ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است.

چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...

ملائکه ی من ! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...

پروردگارا ! باز هم بيدار نمـيشود!

اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...

اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...

خورشيد از مشرق سر برمـي آورد.

خداوند رويش را برمـيگرداند.

ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟

واي نه ... !

خدای مهربونم..... با من قهری.....؟؟!

ولی باز هم خدا من رو می بخشد

و باز هم ... !

+نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت19:30توسط ریحانه |
گنجشك و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،

گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .

گنجشك گفت : لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت3:24توسط ریحانه |
كجاست آنكه . . .

تو را بايد در شقايق ديد، در باران بوييد وقتى كه قطره‏هاى خون را از دامن لاله مى‏شويد، تو را بايد در سر انگشتان حقيقت‏يافت، تو را بايد در خدا جست... و اينك اشك است كه با سوز گريه به دنبال تو مى‏گردد، اشك‏هاى روان، شيون‏هاى دلخراش و ناله‏هاى جانسوز است كه تو را جست‏وجو مى‏كنند و اين ناله‏ها نيل آسمان را كبود مى‏كند و اشك‏ها باران را شرمگين.

كجاست‏ حسن آن اسوه صبورى؟!

كجاست ‏حسين امير كربلا؟!

كجايند فرزندان حسين، مفسرين آب و عطش.

كجايند آن صالحان عالم؟!

كجايند اهل صدق و صفا؟!

كجايند آن رهروان حقيقت؟!

نيكان به كجا رفته‏اند؟!

خورشيدهاى تابان پشت كدامين ابرها پنهان شده‏اند كه روز چنين تيره گشته است!

ماههاى درخشان، ستاره‏هاى فروزان كجا رفته‏اند كه شب چنين به وحشت افتاده است،

كجاست آن‏كه نشانى ماه و ستاره را مى‏داند؟!

اين بقية‏الله التى لا تخلو من العترة الهادية!

كجاست فريادرسى كه براى ريشه‏كنى ظلم و ستم قيام مى‏كند.
مامن اميد درماندگان، درمان درد ستمديدگان از جفاى ظلم كجاست تا داد بستاند از بيدادگران! دين به غارت رفت و سنت‏هاى نيلوفرى اسلام به دست تاراج.

كجاست آنكه كيش و آئين بازمى‏گرداند و به ما فرصت‏شكفتن مى‏دهد در هواى با طراوت ايمان. كتاب حق ميان ما جان سپرد. اثرى از دين نماند و اهل دين زنده به گور شدند.

كجاست آرزوى ما براى زنده كردن قرآن و دين و آئين.

كجاست آن‏كه با نداى حق اهل ايمان را از خاك به بيرون فرا خواند. فسق و جور و گناه سايه بر دل انداخت. گمراهى ريشه دوانيد و هواپرستى جاى خداپرستى را گرفت.

كجاست آن‏كه فسق و گناه را نابود مى‏كند. گمراهى را درو مى‏كند و تيشه بر هواپرستى مى‏زند.

كجاست آن‏كه شاخه‏هاى دروغ را از درخت دل جدا مى‏كند و فت‏سركشى را از مزرعه دنيا نابود.

كجاست آن‏كه دوستان را عزيز مى‏كند و دشمنان را ذليل. وجه خدا كجاست تا دوستان به سوى او بروند. اينك غفلت اسيرمان كرده است.

كجاست آن‏كه پرچم هدايت‏ بر مناره‏هاى عزت برمى‏افرازد و هادى ياران مى‏شود. آه قطره قطره خون فرزندان پيامبر بر زمين به ستم ريختند. حسن را به زهركين كشتند و مدينه را غريب كردند. حسين نورديده رسول الله بود. اما كربلا را گلرنگ خون سرخش كردند. كجاست آن‏كه خونبهاى خون حسين را طلب كند!

اى تشنگى را پاسخ آب! بهار شد نيامدى! خاطره كربلا روييد به خونخواهى مقتول كربلا نيامدى. دل سياه شد، چشم خون گريست، اى بهانه باران نيامدى.

«اين الطالب بدم المقتول بكربلاء»

+نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت1:11توسط ریحانه |