کودکی گریان و سر افکنده به خانه آمد
مادرش از او پرسید : چه اتفاقی افتاده ؟
کودک نیز گفت: معلم، مرا در مدرسه کتک مفصلی زده است.
مادرش پرسید چرا ؟
جواب داد چون می خواست که من بگویم (الف) و من هم زیر بار نمی رفتم.
مادرشگفت آخر چرا نگفتی؟
کودک نیز سینه سپر کرد و گفت:
اگر می گفتم (الف) مرا مجبور می کرد که بقیه حرف را تا (ی) بگویم .
لذا اول نمی گویم تا مجبور نشوم تا آخر ادامه دهم.
نفس آدمی نیز اینچنین حکایتی دارد. ابتدا هر چه گفت ، عمل کرده ایم و به او بله قربان گفتیم.
پس مجبورمان می کند که تا ابد مطیع و فرمانبردارش شویم.
تزکیه نفس خیلی هم سخت نیست.
ولی چون ما با دستان خودمان نفس را بزرگ کرده ایم ، به نظرمان سخت می آید.
به مولی امیرالمومنین (ع) عرض کردند:
یا علی از کجا به این مقام رسیده اید ؟
حضرت نیز فرمودند: سر دروازه دلم نشستم و غیر خدا را راه ندادم.
نفسی که قوی شده، مانند گوشت بره پیر است . زیر هاونگ نرم نمی شود .
باید حالا حالاها ضربه بخورد تا کوبیده شود.
اما نفسی که از ابتدا او را مهار کردیم، خیلی زود و سریع آرام و نرم می شود.
( التماس دعا )
روزی خواجه حسن مودب شنید كه عارفی بزرگ به نام ابوسعید ابوالخیر به نیشابور آمده و منبر میرود و موعظه میكند و از فكر و دل اشخاص خبر میدهد.
خواجه حسن مودب كه یكی از مخالفین اهل عرفان بود و پول و ثروت دنیا او را مست كرده بود ، این گونه سخنان را باور نمی كرد و آنها را غیر واقعی می دانست و بعلت كنجكاوی به شهرت ابوسعید ، خواجه به مجلس ابوسعید رفت و به سخنان او گوش داد .
در میان سائلی برخاست و گفت : كمكم كنید لباس ندارم .
ابوسعید از مردم امداد طلبید و باز خواجه مودب با خود فكر كرد : "خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فكر اولیه بر او غلبه كرد كه این لباس گرانقیمت است و..... تا سه بار سائل كمك خواست و این فكر مدام به مودب خطور كرد .
در این بین پیر مردی كه كنار خواجه مودب نشسته بود از ابوسعید پرسید:
آیا خدا با بندگان خود سخن میگوید ؟
ابوسعید گفت : بلی ! صحبت میكند كما اینكه در همین ساعت ، خداوند به مردی كه پهلوی تو نشسته است سه بار فرمود : این لباس را به سائل بده ولی او گفت این لباس را از آمل برایم آورده اند و خیلی گرانقیمت است و آن را نداد.
شیخ حسن مودب كه این سخن بشنید ، لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پیش شیخ رفت و بوسه بر دست شیخ زد و لباس خود را فوری به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شیخ قرار گرفت و...............
آیا تاكنون شما نیز متوجه ندای خداوند شده اید ؟
یك مرد بود ، كه تنها بود .
یك زن بود كه او هم تنها بود.
زن به آب رودخانه نگاه می كرد و غمگین بود.
مرد به آسمان نگاه می كرد و غمگین بود.
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می كرد ، مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی كنید.
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .
مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را كه او می سازد ، زیبا كنی.
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا كرد. آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود.
یك روز زن پرنده ای را دید كه به جوجه هایش غذا می داد .دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد. پرواز كرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند.
مرد او را دید . كنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد.
خدا دستهای آنان را دید كه از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی كردند و خندیدند.
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند .
مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاك كاشت . خاك خوشبو شد.
پس از آن كودكی متولد شد كه گریه می كرد . زن اشك های كودك را می دید و غمگین بود.
فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید كه می خندد و كودكش را دید كه شیر می نوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاك گذاشت.
خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست.
خدا گفت:با كودك خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی كه شاد دنبال هم می دویدند و بازی می كردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید كه در زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است كه خیس نشود.
زنی را دید كه در گوشه ای از خاك با هزاران امید شاخه گلی را می كارد.
خدا دستهای بسیاری را دید كه به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی كه در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی كه ...
خدا خوشحال بود چون دیگرغیر از او هیچكس تنها نبود.
