براي آنان كه دلهايشان آسماني است

بخوان با من قصيده بلند گيسوان ياس را اي عروس ترانه هاي مشرقي چگونه مي توان بي تو به قلمرو احساس هاي آبي و رنگين كنان هاي اهورايي راه يافت كه هفت اقليم وجود در دايره نگاهت سر گردان است و هزارن اقيانوس مواج مسحور چشم هاي توست و در سر پنجه قدرتمندت اسيري مقلوب.
چگونه بگويم با اين واژه هاي كوچك آن حادثه بس بزرگ را كه در خلوت شب هاي بي مهتاب تو تا صبح در پيشگاه سحر گريستيم تا شايد از افق نگاه آن ستاره گمنام و اسرار آميز دوباره طلوع كني و با جاذبه جادويي كمند ابروانت ما را با نيلوفران آسماني آشتي دهي و ذهن واژه هاي خسته و تكيده شعر ما را با شراب ارغواني مهرت طراوت بخشي و در گستره نگاه پرستوهاي بيدل بار ديگر نور اميد بپاشي وآهنگ زندگي را تازه كني.
آه. . . . . .!!!!!!
كه بي تو چگونه ميتوان به مطلع الفجر شقايق هاي سينه چاك رفت و اطلسي هاي باغ را در ميهماني شاپركان اجابت نمود.
چگونه ميتوان رقص عاشقانه مجنون را در قهقهه ليلي باد به تماشا نشست و نماز چشم ستاره ها را در ترجيع بند آواز قناريهاي شيدا قافيه نمود .
شب با همه سكوت و زيباييش مديون سياهي گيسوان توست.
گيسواني كه پاي همه عاشقان را به زنجير كرده است و هزاران هزار كبوتر سپيد را به طواف شعر و جنون مي خواند.
با من بگو حروف و واژه ها چگونه ميتوانند از معماي سر به مهر و نا مكشوف كهكشان بي بديل و افق راز آلود تو پرده بر دارند و افسانه دلدادگي ام را به تصوير كشند.
اكنون كه فرصتي نمانده است بيا با هم غزلسرودي به تهنيت قلندران آفتاب بريم و از كوثر زلال نرگسي ها صحرايي صد ساغر محبت بنوشيم و يك ديوان مثنوي سبز را هديه گل هاي ارغواني كنيم و در خلسه اي مقدس و سماعي جاودان تمام عشق را به يكباره بخوانيم.
چرا كه شايد تا غروب نسترن ها فرصتي نمانده باشد.
